شاهرود

اجتماعی . فرهنگی

گروههای اجتماعی شاهرود

شبکه های اجتماعی هر روز گسترده تر و پیشرفته تر از دیروز به جلو می روند  . " واتس آپ"،" "اینستاگرام " ،"وایبر" ،"تلگرام" "لاین" "کیک" و...جای خود را بین هواداران خود باز کرده اند . ویژگی خاص این اپلیکیشن ها اینست که کاربران آن دارای دانش و مهارتند اما قطعا نمی توان در مورد بینش همه کاربران آن نظرات یکسانی داشت .

در هرکدام از ابزار ارتباطی فوق  به نوعی امکان این وجود دارد که شخص یا اشخاصی  گروهی را گردهم جمع کرده و جمع یاران خود را تشکیل دهند . این گروهها مرام نامه و اساسنامه فعالیت خود را دارند که یا مورد رعایت اعضا قرار می گیرد و یا نه . اما با همه این موارد کار گروه ها افتان و خیزان ادامه می یابد اما جمع یاران و فعالین حوزه شاهرود هم در چندین مورد با نامهای محلی و برگرفته از ذات  نام تاتی و یا نام منطقه شکل گرفته که برخی نکات در مورد فعالیت این گروهها قابل ذکر است .

  1. اولین نکته در این باب حضور افراد با نامهای مستعار است . اولین جرقه ای که به ذهن متبادر می شود یا خجالت کشیدن از معرفی خود است و یا احتمالاً فعالیت این افراد در سایر گروههایی که عدم تعهد به معرفی کامل است . از اینرو یکی از الزامات  حضور در گروههای منتسب به شاهرود این است که افراد خارج از اینکه در اساسنامه و مرام نامه گروه به این موضوع اشاره شده باشد یا خیر خود را ملزم به رعایت این موضوع بدانند که خود را با نام کامل معرفی کنند .
  2. انبوهی از مطالب  هر روزه توسط انبوهی از گروهها  گسیل می شود . مصداق شعر" هرکسی از ظن خود شد یار من " هر شخصی سعی می کند تا مطلبی را که برای خودش خوشایند بوده برای دید اعضای گروه پست کند اما  اعضای گروهها در این بین کمتر به فلسفه شکل گیری  این گروهها توحه می کنند . انبوه مطالبی که به برخی شاعران ، هنرمندان،بزرگان  نسبت داده می شود که روح آن بزرگوار از آن جمله خبر ندارد . به طور نمونه خانواده مرحوم حسین پناهی رسماً انتساب انبوه مطالب منتشر شده در شبکه های اجتماعی از قول مرحوم حسین پناهی را تکذیب کرد .  بنابراین گر چند " بهتر آن باشد که سر دلبران   گفته آید در حدیث دیگران " اما باید توجه داشت که تا حد امکان  این سر دلبران مستند باشد
  3. مطالب سیاسی و مذهبی و لطیفه های حاوی توهین به قومیت ها  به نظر از خطوط قرمز این گروهها باید باشد . مانیز شاید با شنیدن برخی از این مطالب لبخند بزنیم و یا بخندیم اما  قطعا با تفکر در عمق این مطالب احساس ناخوشایندی به آدمی دست می دهد
  4. مدیریت این گروهها که اغلب با استقبال بسیار مناسب شاهرودیها مواجه شده و بعضاً برای پیوستن بآن در صف قرار گرفته اند کار بسیار مشکل و حساسی است . ابتکار در این بین حرف اول را می زند . مجموعه مدیران این گروهها  می توانند با طرح موضوعات و مشکلات  متبادر منطقه شاهرود راهکاری اساسی برای هرکدام از اینها پیدا کنند . به طور نمونه می توان یک معضل یا مشکل در حوزه های اجتماعی ،فرهنگی و یا مدیریت شهری و روستایی یا خیلی از مسایل دیگر را در روزها و ساعات مشخص مطرح کرد و دیددگاههای افراد مختلف را در این خصوص جویا شد .و در نهایت جمع بندی نظرات افراد را به عنوان ماحصل یک تا دو ساعت بحث به عنوان برونداد مطرح کرد .
  5. فرصتی برای مسولین نیز بابت شکل گیری این گروهها فراهم شده است . مسئولین مختلف منطقه شاهرود نیز می توانند با حضور در این گروهها تا حد بسیار زیادی از مشکلات و مسایل منطقه  اطلاع یابند ( البته به شرط تحقق  بند 4) و به کمک همین گروهها راهکاری اسای برای رفع آن پیدا کنند .
  6. شاهرودیها باید از ظرفیت این اپلیکیشن ها به بهترین نحو بهره مند شوند .کپی کردن حجم انبوهی ازمطالب  دردی را دوا نمی کند .  برخی اقدامت مفید مانند پیشخوان روزنامه های روز ،برخی عکس های هنری  مناطق شاهرود  و یا اطلاعرسانی در مورد کلیه اخبار مرتبط با منطقه مفید و موثر است اما خیلی از مسایل دیگرملی را نیز می توان با رویکرد منطقه ای مطرح کرد و پاسخ مناسب را برای آن دریافت کرد .
  7. مدیران گروهها  رودربایستی را کنار بگذارند و صلابت و استرای خود را بیشتر نشان دهند . در عضو گیری  در ابتدا باید سخت گیری های خاص خود را داشته باشند .  در سمت و سو دادن به مطالب گروه نقش بیشتری ایفا کنند

نگاهی به تعداد افراد آنلاین گروهها  و فعالیت ایشان نشان می دهد تعدادی از این عزیزان بیشتر زمان زندگی خود را  مشغول فعالیت در گروهها هستند  و این خطر اعتیاد به فعالیت در فضای اجتماعی را به همراه دارد . گاه و بیگاه گوشی را خاموش کرده و یا اینترنت خود را قطع کرده و به زندگی شخصی خود برسید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 10:9  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

دوباره سلام...

کاربران محترم و دوست داشتنی وبلاگ شاهرود ؛همراهان مهربان
سلام علیکم . نماز و وروزه هاتون قبول درگه حق ..

همانطور که در جریانید متاسفانه مدتی  سایت سرویس دهنده  بلاگفا به علت مشکلات قادر به ارائه سرویس نبود و از امروز این مشکل ظاهراً رفع  شده  اما مساله اصلی اینه که با وجود تعمیرات اساسی سخت افزاری و نرم افزاری صورت گرفته در بلاگفا، حجم بسیار زیادی از مطالب منتشر شده  حذف شده ،  به طوریکه از بیست و هفتم بهمن سال نود و دو تا کنون اطلاعات منتشر شده از دسترس خارج شده است . از اینرو ضمن عرض پوزش  و تقدیم صمیمانه ترین درودها حضور مجددمان را در عرصه وبلاگ نویسی به اطلاع دوستان  و عزیزان می رسانیم . امید آنکه بخش مهمی از اطلاعات حذف شده توسط بلاگفا به زودی عودت گردد . امری که قول و اطمینانش داده شده است.

مطلب زیر رو چند روز قبول از سرناچاری نوشتیم که شاید تسکین غم بی وبلاگی مون باشه .
آنقدر حس عصبانیتمان را برانگیخته است که اگر قرار بر آمدن مجددش باشد اولین پستمان باید انتقاد از او باشد . سالهاست که به نامش خو گرفته ایم و از سرویسش استفاده می کنیم . شاید عیب خودمان باشد که تا  حالا همچنان به او پایبند و  وفادار مانده ایم . چه کنیم . خصلت ما هم اینه دیگه
بلاگفا را می گم . اولش فکر می کردیم یک قطعی ساده است .اما خیلی دامنه دار شد و حالا که دارد  زیادی کش میآد کمی آزار دهنده هم شده است .
اطلاعرسانی اینچنینی و وبلاگ و خبر و اینرنت که قطع باشد  شایعه جایش را می گیرد . حرف های در گوشی بزرگ و بزرگتر می شود . ما که مطالبمون گاه و بیگاه است . اما دل ما  پرپر نگاههای منتظریست که هروز این وبلاگ های دوستان رو بالا و پایین می کنند اما دریغ از یک جمله با پست تازه ..
این را گفتم که مبادا فکر کنید قهر کرده ایم و یا تهدیمون رو عملی کردیم و یا چیزی تو این مایه ها . نه بابا از این خبرا نیست . مشکل اینه که خسیسیم و نتونستیم وبلاگمونو سایت کنیم تا اگه یهویی بلاگفا شیر فلکه رو بست حداقل یه کانال ارتباطی داشته باشیم . اصلاً کی فکرشو می کرد . سایت سرویس دهنده قطع شه . اونم بلاگفا...
یه ورش اینه که خسیسیم . دومش اینه که سایت دردسر داره و باید بری مجوز بگیری و سومیش هم اینه که وبلاگ مثل یه دفترچه یادداشته ونوشتن توش مثل یادداشت تو صفحه های سر رسیده .
اینارو نوشتم یهویی فکر بد در مورد ما به ذهنتون نرسه . اگه وصل بشه که میآییم و در خدمتتون هستیم . حداقل ماهی چند پستو که داریم . اگه هم وصل نشه که بازم میآییم ولی چه جوریش رو نمی دونم .تازه بلاگفا تو صفحه اصلیش می دونید چی نوشته ؟ نوشته سعی می کنیم که اطلاعات قبلیتون حفظ بشه . سعی می کنیم تو ادبیات ما می دونید یعنی چی؟ یعنی که منفی منفی .... مثل  اینکه بخوای از دست یه فروشنده فرار کنی می گی دور می زنم میام . اینم اونجوریه ....

خلاصه اینکه قطعی ما دست خودمون نبوده .... خلاصه اینکه ادامه قطعیمون دست خودمون نیست .... سوم اینکه  .... تا دیدار مجدد ممنون و بدرود .
از همه شما که صبر و حوصله کردید ممنون و متشکرم .

پی نوشت: امروز که اومدم دیدم بلاگفا به قولش وفا کرده و همه مطالب قبلی رو برگردونده ... ما هم ازشون تشکر می کنیم و امیدواریم که از این قضایا دیگه اتفاق نیوفته . انشاء الله

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:42  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

کلور کویان دیس...

بقیه عکس ها در ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:3  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

در شب آرزو ها ؛ برای هم بهترین ها را آرزو کنیم

خداوند تنها روزنه ي اميدي است كه هيچگاه بسته نميشود

"تنها كسي است كه با دهان بسته هم مي توان صدايش كرد

تنها كسي است كه مي توان با پاي شكسته هم سراغش رفت

تنها خريداريست كه اجناس شكسته را بهتر بر مي دارد

تنها كسي است كه وقتي همه رفتند مي ماند

تنها كسي است كه وقتي همه پشت كردند آغوش مي گشايد

                    خدا را برايتان آرزو دارم...."

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:40  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

نام دکتر امیر ساسان بر کدام خیابان می نشیند؟

" قهرمانی ایران  در جام جهانی کشتی لس آنجلس آمریکا " و با اهتزاز پرچم ایران  بر بام افتخارات دنیا "

اینبار هم وقتی اعضای تیم و کادر فنی بروی سکوی افتخار رفتند یار همیشگی تیم ملی کشتی ایران  با ایشان بود . مردی محجوب و محبوب .  ورزشکاری متواضع و دوست داشتنی که پله های ترقی را یکی پس از دیگری بالا رفت و چندین سال است که بر سکوی جهانی و المپیک  ایستاده است . گرچند این انتقاد بر همه ما وارد است که حتی به اندازه خیلی ها از دیدن ایشان باز مانده ایم  اگرچه ایشان با آن روح بزرگ  ورزشی به این دیدن ها کمتر احتیاج دارد .

" رامین امیر ساسان " فرزند فرهیخته ای از سرزمین شاهرود است که  نقش او در پرآوزاه کردن نام ایران شایسته بهترین تقدیر هاست .

از فرصت استفاده کرده و ضمن تبریک کسب چهارمین عنوان قهرمانی جهان در کشتی آزاد  به ایشان و خانواده  محترمشان   به بازخوانی مطلبی در مورد لزوم پاسداشت و تکریم این بزرگوار می پردازیم .

امید و انتظار بر این است که اعضای محترم شورای شهر کلور که از قشر فرهیخته و عالم و فرهنگی می باشند  در راستای تکریم شایسته از این بزرگوار قدم های موثر را برداشته و در جهت الگو سازی از این اتفاق مبارک قدم بردارند .

برای مطالعه کامل مطلب و مشاهده عکس های بیشتر به آدرس زیر مراجعه کنید.

http://shahrud.blogfa.com/9108.aspx

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 6:49  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

نوروز 94 و نکته هایش

با عرض سلام و ادب و احترام خدمت تمامی دوستان و همراهان عزیز و با آرزوی موفقیت روز افزون برای تمامی عزیزان برخی نکات در نوروز 94 به شرح زیر تقدیم می شود

  1. کنترل سی،کنترل وی،کنترل پی ؛این همان نکته ایست که سالها در بروشورهای اطلاعرسانی گردشگری خلخال به چشم میخورد و هیچ ابتکاری در هیچکدام به چشم نمی خورد بروشورهایی که هنوز بخش ما را به نام قبلی اش درج کرده و از بسیاری از تکات گردشگری در آن خبری نیست
  2. خوشآمدگویی شاید وقتی دیگر ؛ تقریباً هیچ اداره ای در شاهرود گویی  امسال منتظر هیچ  مسافر نوروزی نبودند .نه از پارچه های رنگ و رو رفته سالهای گذشته با مضمون خوشآمدگویی برای میهمانان خبری بود و نه از حداقلی از ذوق و سلیقه برای آذین بندی.
  3. بیم و هراس زده و نزده . یکی از عمده ترین  دغدغه ها و موضوعات گفتگوها در شهر و دیار ما همین سرما زدگی و یا عدم وقوع آن در پی بارشها و یا و در برودت هوا بود . جالب آنکه بحث های بسیار مفصل و جذاب بین مردمان در می گرفت . و هر بار بعد از هر بارش نظرات مختلف و متنوع در اینخصوص بروز می کرد .
  4. شب شعر بهار ؛کانون نوجوان جوانان کلور با همکاری بخشداری شاهرود اقدامی زیبا و جالب را برای ایام نوروز امسال و به افتخار میهمانان نوروزی خود ترتیب داد و آنهم ترتیب دادن شب شعر بهار بود . به این ابتکار و این اقدام دست اندرکاران دست مریزاد می گوییم .گرچند شاید اگر در این بزم شاعرانه حضور داشتیم در پستی جداگانه بیشتر و بهتر بدان می پرداختیم.
  5. آشغالهای دوست داشتنی؛ گویی این آشغالها میل به جدا شدن از شهر کلور ندارند و این مربوط به زمان خاصی نیست از زمانهای نه چندان دور تا کنون آشغالهای شهر به جایی ریخته می شود تا باد آنها را به دامان طبیعت بپراکند یا دود ناشی از آتش زدنش باعث آزار شهروندان شود .شاید اگر هر شهروند آشغالهایش را خودش دم منزل بسوزاند نتیجه موثرتری حاصل شود .
  6. اقدام کمی دیر اما خوب شهرداری؛در حالی که در شهرهای مختلف با تعیین انواع جوایز از جمله خودرو وسکه و ...شهروندان به پرداخت عوارض اتومبیلهایشان تشویق شده اند شهرداری کلور نیز با اعمال تخفیف به این عرصه وراد شد . اقدام جالب و خوبی بود .انشاءالله سال بعد کمی زودتر شروع خواهد شد .
  7. کوهنوردی ممنوع؛آفتاب ستیز برف های بالای ارتفاعات شاهرود را نوازش می کند . خطرناکترین اقدام در این برهه کوهنوردی در ارتفاعات بالادست است . نگاه با دوربین های مخصوص بهمن های فروریخته را به خوبی نشان می دهد . برای این کار می توان یکی دو هفته ای صبر کرد .
  8. آخرین نکته هم تصویری از آخرین وضعیت دریاچه ارومیه است . قابل ذکر آنکه دریاچه ارومیه برای احیا به 6 تا 8 میلیارد متر مکعب آب نیاز دارد .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:54  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

یاد عید ما و عید شما

عید نوروز  برای شما یادآور چه چیزها و چه کس هایی است ؟

کوچکتر که بودیم عید برایمان یک معنا و مفهوم داشت و امروز بعد از چندین سال از آن روزها عید برایمان یک معنا و مفهوم دیگر دارد . ما ( ما به معنای عام آن )عیدمان  پر بود از چیزهای جالبی که یاد آن امروز برایمان خاطره انگیز و نوستالژیک است .

در سرزمین ما با همه نداری ها عید اما با شکوه بود . روزگاری که پدر بعد از ماهها از تهران یا گیلان به خانه برمی گشت و مادر بعد از ماهها تحمل یکه و تنهای بار زندگی خیالش راحت بود که حداقل پانزده روزش را تنها نیست . حالا مادر می دانست که  بدهی هایی که در مدت نبود پدر به بار آورده تا حدی تسویه می شود و پدر هم تا حدی از شرمندگی غیبت چند ماهه اش می کاست .

مادر از هفته ها قبل به نیت این چند روزی که کل خانواده دور هم هستند تمام شستنی ها را می شست . تنهایی که نمی شد .آب هم نبود . توی "خانی " هم که نمی شد اینکار را کرد . ناچار تمام بچه ها بسیج می شدند و همه آنچه باید شسته می شد را به "آسیاو ور " یا " کشنه دره " برده می بردند . خودش یک پیک نیک روزانه بود . برای ما بچه ها که همسایه ها را در آن روز در کنار رودخانه مشغول شست و شو می دیدیم  جالب و جذاب بود . .

" لاپلاس " که خشک می شد نباید پهن می شد تا از "گله چان "  بالاتر از خانه ذبیحی پشت  ترمینال فعلی و یا جایی در جاده امامزاده گل تازه و تمیز می آوردیم تا " ایشور " و "آلاوه" می کردیم . اگر کمی هم گل به رنگ سفید پیدا می کردیم که نور علی نور می شد . همین ایام شاید مالیدن کاه گل جدید به پشت بام ها رواج پیدا میکرد . بعضی ها شغلشان همین بود یعنی " اندومه کر". نان این بنده خداها هم یک مدتی تو روغن بود .

"ایشور " و"آلاوه" کری که تمام می شد تازه کارهای اصلی دیگر شروع می شد . یعنی پاک کردن و سابیدن و برق انداختن و وقتی همه اینها تمام می شد  می ماند ساختن حلوا و برشته کردن گندم و عدس خیس خورده و برنج و دست آخر هم پختن نان.

همه این کارها که انجام می شد باید تک تک بچه ها را برد برای استحمام . پسرهای بزرگتر دسته جمعی خودشان می رفتند و پسرهای کوچکتر و دختران  هم با مادر . تا حالا مدیریت همه امور با مادر بوده . از شستن  و سابیدن و رفت و روب تا بقیه کارها .

پدر هم بی کار نبوده . اگر چاره داشت که نمی رفت شهر غریب . اینجا کار نیست . به امید درختان گردو هم که نمی شود زندگی کرد . باید رفت و رزق  و روزی اهل خانواده را با خود آورد .

حالا با هر مکافاتی هست شب عید فرا می رسد . شاید زیاد از لباس های نو خبری نباشد . همه آنچه به عنوان عیدی عاید می شود می شود پول یک ماشین پلاستیکی از" بیرجامو" یا "حاجی زبیر" . همین هم برای خودش دنیایی بود .

" خاجنگ "و " عیدی گرفتن های " دم در مردم از بهترین یادگارهای  دوران ما بود . تیله بازی و عکس برگردان بازی کردن هم رویش.

بچه ها شیطان هایی بودند که خود شیطان هم درس می دادند . می گفتند  یکی شان تخم مرغ پخته آورده . زود رو می شد . اینکه چه کسی پایین بنشیند  (یعنی تخم مرغ کی پایین باشد ) ماجرا ها داشت و سر و صدا ها را بالا می برد . . اما چهره ها موقع رفتن به خانه جالب بود . یکی شان شاید تا بیست تخم مرغ در جیب جمع کرده بود و دیگری آویزان و دست از پا دراز تر .

اینها با آتش زدن لاستیک و جعبه و هیزم می شد خاطرات عید ما . حالا اما .. بماند .

یاد مان باشد امسال اگر " شمه عید موبارک"کسی را شنیدیم  خود را به نشنیدن نزنیم . یکی از آن اسکناس های تا نخورده را برایش آماده کرده و بهشان تقدیم کنیم . بیشتر از آنکه آنان به این پول نیاز داشته باشند ما به اینها نیاز داریم تا رسوم گذشته مان را زنده نگه دارند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:12  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

اردبیل استان ماست

توضیح : اردبیل استان ماست عنوان کتابی است که در زمستان 1380 منتشر  شده است . ناشر این کتاب "آذرسبلان" بوده و در 5 هزار نسخه برای گروه سنی کودکان چاپ شده است .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:27  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

صدای زندگی

دیری نیست که دودش بلند بود دودش که بلند می شد یعنی که زندگی در جریان است و اصلا یکی از مظاهر حیات ما همین دود بود ؛ دود "ماشخانه"،صدای تپ،تپ آن ؛ دود جهنم حمام که گاه و بیگاه تنظیم آن از دست می رفت و صدای همسایه ها را در می آورد .صدای چکش هایی که اوستا با ضربآهنگ ریتمیکش بر سندان می زد ،صدای چکش اوستای نجار که بر تنه خشک درخت  بر زمین افتاده فرو می آورد تا صدای " هیله" کشیدنی که از باغی تا باغی  دیگر برمی آمد تا همسایه را از آمدن یا رفتنی با خبرکند همه مظاهر زندگی در منطقه ما بود  

صدای زندگی در جریان  بود در همین ها در صدای استکانی که  قهوه خانه چی چایی خوش رنگش را در کمر باریکش می ریخت و می داد دست چند نفری که از " لافند وجی " فارغ شده بودند .

دود برگهای آتش زده شده و بوی تند برگهایی که در همه منطقه می پیچید ،صدای "رمه وان" و "گیه وان" و صدای گوسفندهایی که برای رسیدن به منزل گوی سبقت را از هم می ربودند همه صدای زندگی بود

دود حمام چه حمام "حاجی"چه " حمام"عینا"  اما از جنس دیگر بودند . تبلور پاکی و همالگی و همپارگی و همیاری .

نه از دوش های ثانیه ای  خبر بود و نه از تکروی ها؛ همه دور هم بودند ؛ هم فرصتی برای با هم بودن  هم فرصتی برای تجدید دیدارها . چه جایی بود این حمام عمومی

از فرصت استفاده کرده و برای تمامی متولیان حمام های عمومی کلور که در قید حیاتند عمر پربرکت توام با سلامتی و بهروزی و برای آنانکه رفته اند خدا بیامرزی و آرامش خداوندی آرزومندیم .

 شازده مرتض،سید رضی،ابراه عابدی،حاج وزیر عابدی،مشهدی وله تا،مشهدی عنایت شعبانی، مشهدی گردعلی خیرخواه،حسین عابدی ،مشهدی نجف شعبانی،مشهدی ملیحه ،مشهدی بهار خانم، مشهدی عزت ،مشهدی حدیقه،مشهدی بمانی،مشهدی چیمنازو مشهدی عظمت

(اسامی به همان حالت تلفظ محلی آورده شده است )

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:0  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

پلامچکه

وقتی که قرارش را می گذاشتیم دل توی دلمون نبود . قرار بین چند دوست و یار هم سن و سال گذاشته می شد . برخی هاشان همکلاسی بودند و برخی هاشان نه.

برنامه اینجوری چیده شده بود که صبح  هنگام طلوع آفتاب و حتی قبل از آن حرکت  آغاز می شد و مسیر هم مشخص و معین بود و مقصد هم جایی در باغی ، صحرایی یا شاید نقطه ای از کوه.

هرکس با خود هر چه به دستش می رسید می آورد .و مادران هم عزیز دردانه شان را سعی می کردند با کمی دم پختک و تخم مرغ آب پز یا کوکو یا " واجامه تره"یا چیزی شبیه  به اینها راهی کنند و پدر هم از همیشه دست و دل بازتر می شد و یک پنج تومانی یا شاید ده تومانی کف دست بچه می گذاشت . همین مقدار پول کافی بود تا چند تا کلوچه آریا و کمی " سبیشکه " و یک عد پفک و در نهایت دو عد آدامس شیک کف نایلکس جا بگیرد حتی شاید عددی می ماند و می شد برای خرید های مشترک هم پول گذاشت . شاید یک توپ پلاستییک و یکی هم برای لایی کشیدن رویش.

اسم این برنامه "پلامچکه " بود که در آن نه از دوربین عکاسی خبری بود و نه از " هندی کم " نه از گوشی و نه از چیز دیگر . شاید شکننده آن سکوت حاکم بر همه روابط و محیط و اطراف و اکناف آن  ضبط صوت بزرگی بود که به ضرب دهها ترفند از منزل یکی از اعضای گروه  بیرون آمده و صد البته تا دم ظهر هم بیشتر دوام نمی آورد و بهمین خاطر گوش دادن با آن با همه قباحتی که برایش در دنیای کودکانه تداعی شده بود جیره بندی شده بود

پلامچکله زمینه ای برای پیوند دوستانه بین یاران همسالی بود  که در آن شوخی ، بازی،تفریح،شیطنت باهم ملغمه ای تشکیل می دادکه حاصل آن شکل گرفتن یک نوستالژی جذاب برای امروز است

پلامچکه یک برنامه همه گیر بود که در بین پدران به یک شکل  و یک نام و بین مادران هم به شکلی دیگر و نامی دیگر مثلاً" تره چینی" برقرار بود و برای ما که کودک یا نوجوان بودیم هم به شکل دیگری برگزار می شد . یک محفل انس روزانه که به ندرت بوی گوشت و کباب از آن به مشام می رسید این مراسم دوست داشتنی صمیمیت ها را بهتر و بیشتر می کرد

اما گذشت زمان و شاید ورود تکنولوژی های نوین به زندگی مان، حتی پلامچکه  هم دچار تغییر و تحول کرد به گونه ای که حتی واژه زیبای آنهم دچار دگردیسی شده و شاید با رعایت محتوا نام آن به "گوشته هری" تغییر پیدا کرده است . عده ای جوان یا نوجوان که پولها را روی هم گذاشته و باصطلاح به صورت دانگی گوسفند یا قطعه از آن را تهیه کرده و به صورت مشترک طی دو یا سه روز استقرار در کوه یا باغ آنرا نوش جان کرده و به مبداء برمی گردند .

به هر حال زیاد فرق نمی کند چه پلامچکه  چه گوشته هری به هر شکل و قراری که قرار بربرگزاری آن باشد خوبی اش اینست که  دلها بهم نزدیک شود، انس و الفت بیشتر شود ، به طبیعت احترام گذاشته شود و از لحظه لحظه عمر بهره برداری مثبت و ارزنده شود .شکل برگزاری چندان فرقی نمی کند فرقش در ماهیت آنست که خدای نکرده اسباب آتش زدن به زندگی و آلات  بساط  غیر متعارف بآنها گشوده نگردد . امید آنکه گردشهای ما همچنان باشد یعنی احترام به طبیعت در صدر آن. احترام به چیزی که حفظ آن بهترین چیزی است که می توانیم برای آیندگان به یادگار بگذاریم

 این مطلب تقدیم به همه خوانندگان ثابت قدمی که غیبتمان  نگرانشان می کند  از جمله به دوست قدیمی و دوست داشتنی ام " محمد پورمحسنی"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 14:23  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

کلور 1440

 

چشمهایتان را ببندید . فقط برای چند لحظه . دهه شصت را به یاد آورید . حالا پس از30 سال از آن ایام تصور کلور فعلی کمی دشوار می نماید . حالا دوباره با چشمان بسته  می توان کلور را در پنجاه سال آتی تداعی کرد . نوشتار پایین یک سفر رویایی  با چاشنی طنز به پنجاه سال بعد است .

 غرق در تماشای  اطراف و اکناف هستم و از پنجره  ای کوچک در پس ابرها و کوههای سرسبز و باغات جنگل گونه در پس رویاهای خود می گردم . با صدای  سرمهماندار پرواز به خودم میآیم " مسافران محترم ما در حال کم کردن ارتفاع برای فرود در فرودگاه کلور هستیم لطفا کمر بندهای ایمنی پرواز را بسته نگه داشته و به علامت نکشیدن سیگار توجه کنید....". از بالا شهرهای " درو " و " اسبو " را می توان دید بعد از چند دقیقه با تکانهای هواپیما و لرزشهای آن متوجه می شوم که در فرودگاه کلور به زمین نشسته ایم . چقدر باشکوه و چقدر خاطره انگیز است دیدار از سرزمینی که تا همین امروز 47 سال از آن روز می گذرد . دیدن خیلی از جاهائیکه قبلاً جور دیگری بوده شور و شعف دیگری در آدم بوجود می آورد .

از فرودگاه که بیرون می آیم اولین چیزی که به چشمم می خورد تابلوی بزرگ باشگاه فرهنگی ورزشی " زعفران دشت" کلور است . کم و بیش از اخبار ورزشی شنیده ام که در لیگ برتر فوتبال ایران حضور دارد و همین هفته قبل بود که استقلال را در آزادی تهران سه – هیچ زد . اگر اینجوری پیش برود احتمال زیاد یکی از پنج سهمیه ایران در لیگ آسیا خواهد بود . جلوتر از باشگاه به سمت  راست بزرگراه دو طبقه ای که در حال عبور از آن هستیم  تابلوی استخر " موجهای آبی خشکه سل"  دیده می شود . نامش آشناست . قبلاً در تلویزیون"ورزاشت تی وی" که شبکه اختصاصی کلور است تبلیغش را دیده ام . آنورتر هم که هتل چهار ستاره "چپی چیسک" قراردارد.جایش که عالیست . مشرف بر باغات منطقه کشن کلور.

در ایستگاه  داخل شهری که پیاده می شوم تاکسی های مختلف با مقاصد مختلف به صف ایستاده اند . ایستگاه اول "کسیه دره"ایستگاه دوم " سوره خانی-کلی" را صدا می زند . ایستگاه سوم هم " داره و لیج سر " را صدا می زند  و همینطور مسیرهای دیگر. اتوبوس بی آر تی هم ظاهرا فقط در مسیر " نادره " تا میدان " اطرف "  را اندازی شده و متروی  داره تا " اطرف" هم هنوز در مرحله  احداث است .

تابلوهای سطح شهر بزرگ و  به چند زبان زنده دنیا گردشگران داخلی و خارجی را راهنمایی می کند . برای من که نیم قرن است که  از این شهر دور شده ام پیدا کردن جاهای مختلف تا حد بسیار زیادی سخت است اما تابلوهای راهنما همه چیز را روشن می کند . یکی از بزرگترین تابلوها ؛ تابلوی "به سمت گیلان " و "به سمت زنجان" است . معلوم است که بزرگراه های  کلور – درام و کلور- ماسوله  راه اندازی شده است .

من برنامه ام یک روزه است و پس از شرکت در چند جلسه کاری  و دیدار از چند نقطه دیدنی کلور دوباره به مبدا برخواهم گشت روی همین حساب ابتدا بازدید از شهر بازی " پارک اجی " کلور را دستور کار قرار میدهم طبق محاسبات من  بهترین مسیر دستیابی بآن استفاده از کمر بندی "سنقره کوه " است . وقتی بآنجا می رسم صحنه ای که می بینم برایم غیر قابل باور است . تله کابین کربلا دشت تا "پالانه پشت و از آنجا تا " پلنگا دله" به طور کامل احداث شده است . دل را به دریا می زنم و بلیط هر دو مسیر را با هم می گیرم . زیاد گران نیست . البته در مقایسه با سایر هزینه ها در شهر های بزرگ دنیا زیاد گران نیست . در میانه راه  درست زمانی که در بین آسمان و زمین معلق هستم می توانم بسیاری از زیباییهای طبیعت را در همین جا ببینم . خداوند واقعا به این سرزمین لطف ویژه داشته  است . دسته های پرنده هایی که روزگاری در گذشته براحتی شکار می شدند در میان گون های انباشته و پرپشت در کنار حیواناتی که در میان سبزه زارها بالا و پایین می جهند صحنه هایی بی بدیل و زیبا ایجاد کرده است . کل مسیر از " کربلا دشت " تا داخل " پلنگا دله " بیست دقیقه طول می کشد . تصمیم می گیرم که نهار را همانجا در رستوران مجلل " طبیعت سرای پلنگا" ماهی کباب شده استخر ماهی پلنگا را بخورم.نمی توانم خودم را راضی کنم که طبق برنامه از پیش طراحی شده ام اقدام کنم و فردا برگردم . نمی شود برگشت . اینهمه زیبایی  را گذاشت و براحتی برگشت . درختهای برافراشته گردو، مزارع کم شمار پرورش پرورش ماهی ، فرشهای ارغوانی کشت و پرورش زعفران ،کندوهای بسیاری که در باغات و طبیعت سرسبز منطقه به چشم می خورد هوش از سر می برد . دل کندن از این منطقه با این همه زیبایی به این سادگی نیست . پس از بازگشت از پلنگا ترجیح می دهم برای زیارت امامزاده عبدالله عازم این منطقه شوم . از " لیجه سر " مسیر ماشین رو مسدود است . کالسکه هایی برای  ایاب و ذهاب  زایران در نظر گرفته شده است که با دریافت هزینه ای  این کار را انجام می دهد . تعداد چهار نفر از مسافران در هر کالسکه جای می گیرند و با کشیدن لگام اسب و سپس شل کردنش اسب حرکت یورتمه خودش را آغاز می کند . حرکت کالسکه  در دالانی از درخت های سر به فلک کشیده  و در کنار روخانه شاهرود صحنه های جالب و خاطره انگیزی پدید می آورد . به منطقه گردشگری امامزاده عبدالله که وارد می شوی  یک شهرک بزرگ خوب گردشگری را مشاهده می کنی . از آبشار های مصنوعی ایجاد شده تا رستوران و شهر بازی و هتل گرفته تا بسیاری از امکانات دیگر در کنار امامزاده عبدالله که آنرا به یکی از جاذبه های بزرگ گردشگری استان اردبیل تبدیل کرده است . تعریفش را خیلی شنیده بودم اما فکر نمی کردم به این زیبایی باشد .

بعد از زیارت قبور شهدا که حالا دارای بارگاه رفیع و باشکوه شده اند و از آن ترک ها و شکستگی سنگها  دیگر خبری نیست  و زیارت امامزاده عبدالله به میدان محمدی بر می گردم . با اینکه تغییرات بسیار ی کرده است اما نامش همچنان "میدان محمدی" مانده است و این از زیباییهای کار است . در گوشه میدان محمدی  از کیوسک  اطلاعرسانی گردشگری آدرس موزه مردم شناسی کلور را می گیرم . موزه مردم شناسی کلور در محل  حمام قدیمی کلور دایر شده است با قدمت یکصد و پنجاه ساله . یک موزه بسیار جذاب با بسیاری از وسایل تاریخی.

از موزه که بیرون می آیم دیگر تقریبا شب شده است . قبل از حرکتم محل اسکان شبانه ام را رزرو کرده ام . شب را در هتل اصلان  کلور خواهم بود . هتلی مجلل با چشم اندازی زیبا و با غذاهای محلی . هتل پر است از میهمان و اتاق من در طبقه چهارم در محلی خلوت است . صبح خیلی زودتر از همیشه بیدار می شوم . می خواهم به یاد همه گذشته چند قدمی را پیاده روی کنم . از هتل بیرون زده و از کنار گذر اتوبان خلخال – درام پیاده روی ام را از سر می گیرم . صدای صوت قطار که از دور میآید تقریبا به خودم میآید و مرا از یاد ایام گذشته بیرون می کشد . خیلی چیز ها در این مسیر تغییر یافته است . بهمین خاطر است که بی خیال گردشگری می شوم یعنی واقعیتش ترس از گم شدن و اتفاق ناجور است که مرا مصمم می کند که به هتل برگردم . دم درب هتل ماشین بزرگ حمل زباله توقف کرده است . با احتیاط از کارگری که نارنجی پوشیده و آرم سازمان پسماند شهرداری کلور  را در پشت خود حمل می کند  از محل دفن زباله ها می پرسم . پاسخ می دهد که  زباله های کلور دفن نمی شود بلکه در کارخانه کمپوست سازی بازیافت می شود . تحریک می شوم که از محل قدیم دفن زباله ها هم جویا شوم همانجا که سال های دهه 90 محل دفن زبال ها بود وقتی در این مورد می پرسم کارگر چیزی در اینمورد یادش نمی آید . یادم می ماند که حتما سری بآنجا بزنم .

تهیه سوغات آخرین بخش برنامه  من است . به هر حال کلور به سوغاتی هایش شهره است . از هتل تا بازار سوغاتی فروشها راه چندانی نیست با اینحال ترجیح می دهم که این مسیر را پیاده روی کنم تا از فضای شهری کلور لذت تامه و کامل را ببرم. از سربالایی که بالاتر می آیم بیمارستان بزرگ 22 بهمن کلور را می بینم . با اینکه از دیدن بیمارستان حس خوبی  ندارم اما ار اینکه بیمارستان کلور با این عظمت راه اندازی شده و به ارائه خدمات به همشهریان مشغول است احساس شور و شعف دارم. آمبولانسی زوزه کشان از راه می رسد و بلافاصله میله دربانی بالا می رود و داخل حیاط بیمارستان می شود و این باعث می شود که از آن فضا تا حدی فاصله بگیرم . با همین افکار خودم را کنار بازار سوغاتی فروشی کلور می بینم . تهیه مقداری زعفران ناب کلور ،تعدادی بافتنی سنتی کلور ،گردو های بسته بندی شده در بسته های شکیل و زیبا از خریدهای من برای سوغاتی است و چیز های دیگری هم در بازار است از گیاهان دارویی سنتی گرفته تا عسل  اما من همین ها  را ترجیح داده ام . . کار بازار گردی من تا سر ظهر طول می کشد...

سر مهماندار می گوید".... اگر در هوای کابین تغییری رخ دهد ماسکی از بالای سرتان در اختیارتان قرار می گیرد . لطفاً ماسک ها را به پایین کشیده و..." هواپیما سرعت می گیرد . سرعتش بیتشر و بیشتر می شود و ناگهان دلم هری می ریزد . هواپیما برخاسته و دور می شود . دور و دور تر . کلور از دور شبیه یک نقطه می شود . یک نقطه باندازه یک رویای کوتاه .

ساختن آینده قطعاً در گرو همت مردان بزرگ سرزمین ماست .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ساعت 12:6  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

وقتی که هنر ماشینی نبود

 

برخی نقاط بسیار جالب و جذاب در اکثر این عکس ها وجود دارد که در عین سادگی بسیار پیچیده و ظریف است

اول اینکه آن زمانها که این هتر در قالب ساخت دربها متجلی شده است نه از ماشین آلات پیچیده ساخت و ساز خبر بود و نه از طراحی های انتزاعی

دوم اینکه در ساخت و طراحی و سپس نصب درب ها،بسیاری  از مسایل از سکوی نشستن و استراحت گرفته تا سردربی برای در امان ماندن از بارش ها در نظر گرفته شده است

سوم ؛نقطه مشترک بسیاری از این دربها قفل هایی است که امروزه بر آنها نهاده شده است .

چهارم؛یاد و خاطره هنرمندیهای نجاران بزرگ و گمنام شهرمان با این دربها و هنرهای چوبی  در ذهن ها باقی است هنرمندانی مانند : شهید یحیی زاده،اوستا زمان  آزمون،اوستا عبدالله،اوستا قدرت افلاکی، اوستا مشهدی صالح آریان،اوستا عبدل رحمتی  و اوستا مشهدی خیراله قاسمی

بقیه عکس در ادامه مطلب

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۳ساعت 15:12  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

میراث ماندگار ؛از درو، شال ،کلور تا دیز و گیلوان


سخن گفتن از آنچه که برمیراث  فرهنگی کشور در نقاط مختلف  آن  می گذرد  و توصیف و تشریح وضعیت فعلی و گذشته آن برای اهل آن ، داستان زیره به کرمان بردن است ؛چون هم آنانکه بر راس این نهاد فرهنگی نشسته اند  اشراف وافی و کافی بر قضایا دارند و هم بدنه این سازمان مظلوم و در عین حال غمخوار  دغدغه  سر و سامان بخشی به امورات را  در خود احساس کرده و با تلنگری که با جابجایی های انجام یافته در راس سازمان طی انتخابات باشکوه 24 خرداد ماه  در خود احساس کرده اند بسیار دلگرم و پر انرژی به کار مشغول اند . اما گفتن مطالبی از  جنس مطالبی که در ذیل  گفته خواهد آمد نه از باب اسائه ادب  و یا نادیده گرفتن زحمت های بی دریغ و طاقت فرسای عزیزان بلکه از باب یادآوری برخی مطالب موجز و مختصر و در عین حال بسیار مهم و حیاتی است که  بواسطه زندگی در آن منطقه  آنها را با گوشت و پوست خود احساس کرده و برای آنها غم و غصه می خوریم . گرچند اطمینان دارد که این  موضوع دغدغه پنهانی بسیاری از همشهریان و همراهان دلسوزی است که   با درک موضوع نسبت به آن دغدغه دارند .

از اینرو صرفا از باب یادآوری برخی نکات را  نگارش نموده امید آنکه با سعه صدر و با صدور دستور پی گیری  عاجل از سوی دست اندرکاران  زمینه  رفع نگرانی ها را برآورده سازند . همچنین  زمینه برای اطلاعرسانی و پی گیری در اینخصوص توسط اعضای محترم شورای اسلامی ،نماینده ساعی و مردمی و نیز سایر دست اندر کاران فراهم گردد .

 اولین  دلیل روشن و برهان قاطع از علل نگارش این مکتوبه فقدان رویت  اقدام عملی برای پاسداشت ،نگهداشت و ثبت و ضبط  زبانی به حکم کیمیا و گویشی به حکم در است . که با گذشت زمان جفاها بر آن بیشتر و این زبان شیوا مهجور تر و مغضوب تر گشته و تیشه ها بر پیکر ظریف و نحیف این درخت تناور کارساز تر و شاخ و بال آن هر روز خشکیده تر و بی برتر می گردد .

سخن گفتن از گذشته و حال  زبان شیوای تاتی در مجال این مختصر فراهم نیست اما شایستگی  و در خور توجه بودنش نیز به سادگی  همین اختصار نیست .منطقه شاهرود خلخال  به عنوان بزرگترین و گسترده ترین منطقه جغرافیایی پاسدار این زبان اصیل و با سابقه بیشترین و بهترین همراهی با نظام مقدس اسلامی و با تقدیم 123 شهید و دهها جانباز و ایثارگر و  با بیشترین حجم مشارکت  نسبت به جمعیت در انتخابات ها ی گوناگون و حضور بموقع در همه صحنه ها انتظار بجایشان پاسداری از این زبان است . آنجا که بخشی از تکلیف متوجه دولت و سازمان متولی این امور است  تصور بر این قرار دارد که با اختصاص  درصدی اعتبار و مکنت مالی از معونه بجا ی مانده از تاریخ و زبان و فرهنگ تات زبان دره شاهرود پاسداری شود . گرچند شخص ریاست محترم جمهور نیز به این زبان شیوا تسلط داشته و  تکلم ایشان به این زبان  برگ زرینی بر قلب این زبان شیواست .به جرات می توان گفت اگر فعالیت زبان پژوهان و بزرگوارانی که نه بر اساس تکلیف اداری بلکه به واسطه علاقه شخصی و نیز احساس تکلیف شرعی و ملی که در دل مسلمانان پاک طینت شهر و دیار ما ریشه دوانده حرکت مثبت دیگری در این زمینه مشاهده نمی شود . به دیگر بیان هر حرکتی در اینخصوص حرکت خودجوش است و از آنانکه برای این مهم سازمان یافته و  تشکیلات تشکیل داده اند حرکتی در خور مشاهده نمی شود .

 ازدیگر سو ؛آنچه بر میراث فرهنگی منطقه جغرافیای  شاهرود خلخال می گذرد به هیچ وجه شایسته مردمان این منطقه نیست . حمام تاریخی روستای درو  در آستانه تخریب کامل است . قلعه نگهبانی روستای شال طی سال گذشته ویران گشت . گورستان تاریخی و بهشت باستانشانسی  ایران در روستای گیلوان  بدون هیچ اقدام موثر کاملا به حال خود رها شده  و همچنان چشم انتظار  حضور باستانشناسان و کاوشگران است .در سراسر این منطقه  از حمایت از صنایع دستی منطقه که منحصر بفرد و خاص هویت مردمان تات زبان است خبری نیست  و صنایع دستی زیبای این منطقه رو به افولی همیشگی است و در سراشیبی سقوط   و فراموشی قرار دارد . مناطق گردشگری که در پناه مصوبات دولت قبل فقط اسمی برای خود دست و پا کرده اند در همان حد اسم و تابلو باقی مانده اند و نه منطقه نمونه گردشگری امام زاده عبداله کلور و نه روستای ماجولان در جولان اعتبارات  مبلغی از مبالغ و درصدی از اختصاص بودجه ها را به خود ندیده اند و آنچه از ساخت و ساز و احیا اگر دیده می شود در سایه همت مردمان منطقه و همیاری و کوشش برگزیدگانی است که دل در گرو پیشرفت  شهر و دیار خود دارند .

مردمان منطقه شاهرود  خاطره خوشی ازدوران مدیریت آقای دکتر نجفی در وزارت آموزش و پرورش دارند .  افتتاح  اولین  اداره مستقل فرهنگی را با دستان با کفایت ایشان در منطقه شاهد بوده و در سایه  وزیر آموزش و پرورش با کفایت وقت طعم  ارتباط دولت با مردم را چشیده اند . اکنون سالها پس از آن قصه مبارک چشم امیدشان همچنان بعد از لطف حضرت حق به همت والا و دستان پر برکت ایشان  بود   تا بار دیگر یادگاری زیبا  از ایشان  داشته باشنداما  کوتاهتر و زودگذرتر از این دوره مدیریت ظاهرا موضوعی وجود ندارد . از اینرود فارغ اینکه چه کسی بر سازمان متولی این موضوع  تکیه زده و هدایت سازمان عریض و طویل میراث را بر عهده دارد باید به پیگیری مطالبات خود از ایشان دل بسته و همچنان به همت والا و توجه خاصشان دل بندیم .

موزه مردمشناسی کلور در چنبره چهار ستون و سقف سفالینش همچنان اتمام پروژه ناتمامش را به نظاره نشسته و از خرید حمام های سنتی و قدیمی کلور و اضافه کردنشان به میراث فرهنگی و شناسنامه دار کردنشان خبری نیست . بسیاری از خانه های تاریخی که مد نظر برای خرید  از سوی این سازمان بودند و یا امید خریدشان می رفت در ترمیم بافت های فرسوده رنگ و بوی تازگی به خود گرفته و اسیر دست معماران و ساختمان گرانی چیره دست شدند . و این اتفاق ترس را بر دل نشاند که نکند معماری گذشته و تاریخی روستاهای تاریخی منطقه نیز با همین ساختمانها فرو ریخته و بر باد رود .

منطقه شاهرود بواسطه ارتباط با استانهای گیلان و زنجان سه راهی ارتباطی سه استان مهم و زیباست و شایسته است در تمامی نقشه های گردشگری که برای راهنمایی مسافران و توریست های داخلی و خارجی تهیه و تدارک دیده می شود و یا بروشورهایی که برای ایشان آماده می شود این نکته مدنظر قرار گیرد . که ظاهراً ازآن سهوی یا عمداً چشم پوشی می شود . خوب است که موضوع از سوی مسولین امر پی گیری شود و به موازات آن  سازمانهای متولی از جمله شورای شهر می توانند خود اقدامی اینچننیی را دستور کار قرار دهند .

بی شک رسیدگی به اوضاع میراث فرهنگی ، گردشگری و صنایع دستی علاوه بر تامین امکانات مالی  به همیاری و همکاری گسترده  شهروندان  و دلسوزان  منطقه وابسته است . به ضرس  قاطع می توان گفت که همیاری و همکاری و معاضدت ایشان بخشی از کار است که از ابتدای امر  در فراهم بودن آن هیچ شک و شبهه ای نبوده است اما فقدان اعتبارات و بعضا برخاستن بوی کم لطفی است که آزار  دهنده است .

دیار شاهرود ،دیار سرزندگی و طروت ، دیار تمدن و قدمت ، سرزمین یاران میرزا کوچک جنگلی و زادگاه شاعران و عارفان و عالمان والا مقام و فرهیخته ، مهد امام زادگان با کرامت و موطن و مدفن شهیدان سرافراز ،دیار دستان چیره ای که به هنر نقش خاطره می زنند و هنرهای زیبای خدایی را به سرانگشتان هنرمندشان تار و پود می زنند . سرزمین جاجیم و گلیم و پاتانی و گوری ، میراث دار کهن زبانی دیرپای ،چشم اندازی به درازای رودخانه ای زلال و  سرسبز به سبزی دره ای سترگ چشم انتظار همتی والاست . امید آنکه برآورده آید .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:2  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

ایرانی در بن بست نمی ماند

توضیح :عکس زیر را که به طور اتفاقی در گذر از خیابان قدس تهران تهیه کرده بودم بواسطه تطابق نام بن بست با فامیلی  در وبلاگ گذاشته شد . اما حکییم نکته سنج و دوستی بزرگوار تیتر بالا را با برداشت عام از نام و عنوان " ایرانی " برای آن پیشنهاد کرد . الحق که چنین است و مردم بزرگ ایران در گذر از پیچ های تاریخی سراسر افتخار خود ثابت کرده اند که کلمه " بن بست " در فرهنگ لغات ایرانی معنایی ندارد . با اینکه نام این بن بست ایرانی است اما  به احترم همه ایرانی ها و این بزرگوار" ایرانی در بن بست نمی ماند ... هرگز "
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:1  توسط سید امیر ایرانی کلور  

نامه ای به احمدعمو!!


خدمت احمد عموی نازنین و مهربان دانشگاه

سلام.

اول اینکه گر چند عموی من  و هیچکدام از بچه هایی که تو را با پسوند عمو می خوانند نیستی ولی نمی شود تو را با نام دیگری هم صدا کرد .خلاصه.....  احمد عموی نازنین و مهربان  مدتی بود از شما خبری نبود  گرچند  یک جورایی به وجودت عادت کرده بودیم . همسنگ و همتراز با درختان قطور و سر به فلک کشیده دانشگاه  تو هم یک جورایی شده بودی جزو اموال دانشگاه .

سر صبح ها که  از درب اصلی وارد دانشگاه می شدم بی اختیار به سمت دست راست نگاه می کردم مثل دستگاه ثبت ساعت ورود و خروج بودی یعنی حتما باید همانجا بودی و حتما هم باید با جاروی درازی ور می رفتی تا وجودت را اثبات کنی . و بعد هم حتی اگر حیاط تمیز بود باید جارو می شد تا تمیز تر و تمیز تر  می شد .

راستش را بگویم  می توانم ادعا کنم که برگ های درختان در بهار به عشق آن جارو و نوازش های جاروی تو در می آمدند و همه بی قراری طول سالشان برای رسیدن فصل پاییز بود تا شبها یک سفره رنگین برایت پهن کنند و تو با  عشق تک و تنها از بالا تا پایین خیابانهای دانشگاه را جارو بکشی  و بساط سفره چیده شده را بر هم بزنی . اگر بخواهم رو راست تر  باشم خیلی بی احساس بودی که آن سفره رنگین را به همین سادگی برهم می زدی و اجازه نمی دادی که حتی به سر ظهر عمرش برسد . اما درخت ها و برگ های آن  پر روتر از این حرفها بودند و دوباره فردا روز از نو و روزی از نو .

احمد عموی عزیز به قول ما اینوری ها نمی دانم تا حالا چند کفن پوسانده ای ؟ ولی این را بدان که درختهای دانشگاه خیلی هوای تو  راکرده اند .  خودم با گوشهای خودم شنیدم که برگ های روی درخت از برگ های روی زمین می پرسیدند که از احمد عمو و جارویش چه خبر؟ و  وقتی جواب شنیدند که نیستی  با خود می گفتند پایین بیائیم که چه شود؟ . همینجا می مانیم . خودت هم می دانی که نمی شود تا آخر همان بالا ماند همانطور که تو تا آخر نتوانستی بمانی و همانطور که من و امثال من نخواهند ماند .

احمد عموی عزیز زیادی دلت برای دانشگاه و خیابانهایش تنگ نشود همه چیز همانجور  هست که بود و همه همانجورند که بودند . بدتر شدند و بهتر نشده اند . راستی برای آن دوست جوانت که که این اواخر به کمکت فرستاده بودند کلی وسایل خریده اند . تازه  باید بگویم که برخی از  نیرو های خدماتی که عذرشان را خواسته بودند سر کارشان برگشته اند گرچند برای تو زیاد فرقی نمی کند و تو در هر حال سر کارت بودی !

حتماً زودتر از ما با خبر شده ای که  بعضی از رفیق های ما که چندان در کنج دلت جایی نداشته اند به دیار باقی  رفته اند همانجا که خودت بساطت را آنجا پهن کرده ای . مثل رفیق هم اتاقیم محمد اوراز یا اون یکی رفیقم بهروز لطفی یا اصلا چرا راه دور میری همکارمان هادی صبریه و بعضی های دیگر که اگر بخواهم برات بنویسم مثنوی صد من میشود .جان احمد عمو هواشان را داشته باش .به اونا هم خیلی سفار ش کرده ام که مراقب احمد عموی پیر و دوست داشتنی دانشگاه باشند

 احمد عموی عزیز فعلا همه چیز امن و امان است .  تازه همه اونایی که ده ،پانزده سال پیش یعنی همون موقع آشنایی مون  سرکار بودند روی کار اومدند گرچند اسامی شون اصلا برات مهم نیست . اگر خبر جدیدی شد حتما برایت خواهم نوشت.فعلاً....

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 14:58  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

معرکه گیری یک پهلوان!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ساعت 19:6  توسط سید امیر ایرانی کلور  

مادر برام قصه بگو


ابتدای مطلب برای روح پاک و مطهر تمام مادرانی که رخ در نقاب خاک کشیده اند طلب آمرزش و مغرفت داریم مخصوصاً روح پر فتوح  مادران بزرگوار دوستان خوب وبلاگ نویسم ازجمله؛امیرحسین حداد و علی رضا رحیمی و در نیز دوست دیرینم عبدالرضا دلاوری و همچنین دایی عزیزم سید مظفر توکلی...

با اینکه تحمل جای خالیشان سخت است و گذشت زمان هرگز داغی را که هجرشان بر دل نشانده تسکین نمی دهد و هزاران کس و هزاران دست حتی جای یک  نوازش او را پر نمی کند و هزاران نگاه یک لحظه نگاه عطوفت آمیز او را جبران نمی کند اما جز به تقدیر الهی گردن نهادن راهی باقی نمی ماند .

قصه ما و مادران سرزمین مان از جنس دیگری است . قصه ای پر غصه که مرور آن از گذشته تاکنون اشک را در چشمان جمع کرده و دل را به  محبت بغض میهمان میکند . محبت مادر به دلبندش موضوعی مختص  سرزمین یا دیاری خاصی نیست اماقصه این محبت وقتی با انواع قهر های طبیعی و دل آزاریهای طبیعت و فقدان امکانات و سختی معیشت و تعداد کثیر فرزندان در هم می آمیزد شنیدنی  و لاجرم بر دل نشستنی است .

آنگاه که جبر زمانه مرد خانه را برای گذران امور و کسب رزق و روزی راهی شهر و دیاری دیگر می کرد و دیدارها و سرکشی های مرد از منزل و خانه و اهل و عیال  به تعداد معدودی از ایام سال محدود می شد آنهم به شرط فراهم بودن اسباب ایاب و ذهاب و مساعد بودن اوضاع جوی و دهها شرایط دیگر همان زمان بود که زن خانه شیر مردی می شد که باید از پس همه کارها برمی آمد .

گذر از زمستانهای سختی که  ارمغانش برای زمین و دل پاکش برف و باران نعمت بود و برای مادران اسباب مکافات؛ داستانها و خاطرات حماسی می سازد و به یادگار می گذارد  که باورش برای نسل ماشین لباس شویی و ظرف شویی و کهنه شور برقی سخت می نماید  . کهنه های بچه ها و لباسهای چرکشان که هر روز بروی هم انباشته می شد  باید با آب  یخ  و در دمای زیر صفر شسته می شد و دستهای کز کرده و بی حس مادر در برهوت  صفهای شیر های آب ، سراب آب گرم را به تماشا می نشست و یا تشت بر سر او را راهی رودخانه های حاشیه روستا می نمود  و آنچه که از آن دوران در وجود او به یادگار مانده  درد  مفاصل شدید دست و پاست که شب تا صبح خواب آرام را از او می ستاند .

خواب آرامی که از گذشته تاکنون نبوده و مادر در حسرتش همچنان چشم انتظار است.

جابجا کردن قد و نیم قدهای شش تا هشت نفره ای که هر کدامشان  داغی به دل می گذارند  از جابجا کردن کوه هم سخت تر است . یکی شان بر غذای  نهار ایراد می گیرد و دیگری وصله ناجور شلوراش را  به رخ می کشد . یکی شان  را شیطنت  های کودکی ربوده و مدیر ، مادر را به مدرسه خوانده و دیگریشان  هم با وجود با هوشی معطل دفتر و مداد است  و غم افزونتر بر همه اینها ناسازگاریشان با هم است که  مادر را در کنج مدیریت خانه اسیر  افکار و اخلاق و رفتار کودکانه شان می کنند .

قصه پر غصه مادران سرزمین من از آن جهت شنیدنی  است که نفت حکم خون دارد و جیره بندی اش  واجب. بخاری نفتی  الماس نایاب است و منقلی که چوب  می سوزاند و کرسی خانه را گرم می کند  شاید بهترین محفل برای گرد کردن کودکان ناسازگار دور هم . التماس سکه رایجی است که مادر برای نفت گرفته تا آب باید از آن مایه بگذارد تا راحتی بیشتری را برای قد و نیم قد هایش فراهم کند  و این بزرگ و کوچک و تازه عروس و پیر زن نمی شناسد .

مادر در سرزمین من واژه مظلومی است که هم نقش کشاورز  دارد و هم نقش نانوا . باید به وقتش بکارد و باید به  وقتش درو کند . باید به وقتش آرد کند و باید سر موعد خمیر بسازد و  تن داغ تنور را به  سر انگشتان هنرمندش داغ بنهد تا  حداقل نان برای سفره شان تهیه گردد .

مادر در این سرزمین  نقش دامدار هم دارد  او باید به موقع گوسفندان و گاو و حیوانات را تر و خشک کند و شیرشان را بدوشد و تیمارشان کند و به " رمه " برساند و اگر زمستان بود علفشان را به موقع خرد کرده و برساند .

مادر در صحنه روزگار هستی نقش  باغداری را نقاشی می کند که به موقع باید نوبت آبش را پاس بدارد و هرس باغ و بستان را  مراقبت نموده و بموقع  برای تکمیل  این بخش از نقاشی اش اقدام کند .

وقتی تراکم نقش و نگارها را در ایفای نقش مادرانه در سرزمین خود به نظاره می نشینیم جز واژه " تبارک الله احسن الخالقین " چیزی برای گفتن نمی ماند .

مادردر اینجا نقش خیاط  چیره دستی را بازی می کند که  سر انگشتان هنرمندش باید چنان هنرمندانه درزها را بهم دوخته و سوزن را از بالا و پایین شلوار پسر بازیگوشش  وارد و خارج کند تا نه آرزوی داشتن شلواری جدید را به تمنا بنشیند و نه  از پینه شلوارش دل چرکین باشد . همین دستهای هنرمند است  که از نخ های  بلوزهای نخی قدیمی نقش هنر می زند و شاهکار تولد  پای افزارهایی از جنس بلور را به تماشا می نشیند . پای افزار هایی که هم ممر درآمد است و هم مفر از  گزند سرما.

وقت نهار و شام  تازه  اوج هنر نمایی این موجود پاک طینت است . آنجا  و آنگاه باید از از انواع آنچه که در طبیعت کلور قرار دارد  بدون امداد کتابهای آشپزی و نه با یاری فر و گاز و وسایل اینچنینینی غذایی بار گذاشت تا چشم و دل  اعضای خانواده را سیر کند و کسی را ناراضی از سر برنخیزاند .

مادر در سرزمین من واژه غریبی است که نقش پر رنگش به درازای تاریخ سرزمین است و عظمت هنرش به بلندای آن . او نرنجیده و نمی رنجاند . او کینه به دل نمی گیرد و راحت تر از آنچه فکرش را بکنی می بخشد . او خود را سیر نشان می دهد تا کودکش کامل بخورد . او خود را سرحال و شاداب نشان می دهد تا کودکش بخوابد . او خود را قوی  نشان می دهد تا همه بار زندگی  تنهای تنها بر گرده او سنگینی کند .او خیلی بزرگتر از آن است که وصفش در کلام بگنجد و با چند سطر بتوان او را توصیف کرد . 

کانون خانواده  اگر گرم است از برکت وجود اوست  و اما بی وجود او  با وجود اینکه همه چیز و همه کس هستند گویی چیزی نداریم .

اوست که با وجود همه معضلات و مشکلات ، اعضای خانواده را دور خود جمع کرده و سعی وافر در ایجاد الفت و انس بین همه شان دارد . اوست که صدایش با آنکه نه از جنس زور بلکه آمیخته با ترحمی شگرف است در عمق جانها رسوخ کرده و سراچه دل را به الماس نفوذ کلامش می شکافد . اوست که بزرگ و کوچک خانواده  حکم گلهای باغ زندگی اش را دارند  و این باغبان هر مرارتی را به جان می خرد تا مبادا خار غمی بر دل نازک گلبرگ های زندگی اش بنشیند .

اهل گله و گله مندی نیست گرچند در صورتش غم سنگین نابردباریها و سختی های زندگی که کمر اورا خم کرده عیان است . اهل شکوه و شکوه گذاری نیست گرچند چین و چروک پوست صورتش  هزار توی رنجش از روز گاری است که او پشت سر گذاشته است . خود را بی نیاز از معاشرت و گفتگو نشان می دهد در حالیکه امروز بعد از چهل و اندی سال تلاش بی وقفه و پشت سر گذاشتن سال هایی مثل هم بیشتر از هر زمان دیگری نیاز به گفتگو و مرافقه و انس و الفت با عزیزانی دارد که وجودشان سکه نایاب شده است !!

گویی همین دیروز بود که بچه نازنینش را روی پاها گذاشته و لالایی می داد . گویی همین دیروز بود که گهواره را برای فرزندانش یکی پس از دیگری  رفت و روب می کرد ،گویی همین دیروز بود که ....قصه ملال آوریست یادآوری خاطراتی که اشک را جاری می سازد اما امروز در کنج خانه چشم به انتظار نشسته است و با صدای هر زنگ در مانند اسپند روی آتش می جهد که شاید چشمش به دیدار یکی از فرزندانش باز شود و نیک می داند بیشتر از آنکه خود مشتاق به دیدار باشد فرزند مشتاق دیدار است .

شاید یکی از بدی های روزگار همین جدایی هاست که  ازهشت تا  قدونیم قد دیروز و برومندان امروز  هیچکدام قسمت و نصیب او نشده و دست تقدیر هر کدام را به گوشه ای دچار و مبتلا کرده کرده است .

 و دست آخر به احترام همه از جان گذشتگی ها ، تقلاها، شب نخوابیدن ها ، به احترام  همه غصه خوردن ها  و زجر کشیدن ها ، به احترام  قد راستی که به پای ما خمیده شد و به احترام صورت ماهی که به خاطر ما چروکیده شد به احترام  دست ها و پاهایی که به خاطر زحمت برای ما درد می کنند و در نهایت به احترام وجود مقدس و پاک مادر خدا را به خاطر وجود مقدسش هزاران بار شکر کرده و از او می خواهیم سایه وجود مقدسش مستدام باد .برای همه مادران سرزمین خوب شاهرود آرزوی سلامتی داریم.

نازنین مادرفروغت کم مباد

بی نصیب از مهر تو عالم مباد

صبح ما روشن ز نور چشم توست

دیده ات هرگز قرین غم مباد*


*شعر از  سید عادل ایرانی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 22:51  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

امام زاده شالما

 درحدود 15 کیلومتر که از شهرستان ماسال به سمت تفرجگاه تاسکوه خارج می شوی  ، در کنار رود خانه ای  بزرگ ؛ انبوه درختان امام زاده ای را  در دل خود میهمان کرده و چون تاجی بر سر گذاشته اند .  این امام زاده که دارای ساختمانی باستانی و ضریح مشبک چوبی است قبور امام زادگان سید رضا و مهر علی می باشد .

اهمیت امامز اده شالما که چون  نگینی بر انگشتری زیبای ماسال می درخشد برای منطقه شاهرود ازآن جهت است که قبور تعدای از اهالی منطقه در جوار این امام زاده  واقع شده  و از طرفی تفرجگاه تاسکوه در نهایت به روستای گیلوان ختم میگردد.

از جمله در کنار ضریح مقدس این امام زاده قبور پدر و مادر بزرگوار شهید سید جلال عظمتی  قرار گرفته است .



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 18:40  توسط سید امیر ایرانی کلور  

غروب !!!! دریاچه ارومیه


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 18:0  توسط سید امیر ایرانی کلور  

مشهدی طریفه

به مناسبت روز جهانی معلولین و با آرزوی سلامتی و بهبود همه معلولان؛

سر سفره شام نشسته ام که یکباره برق قطع می شود . قطع برق سراسری است و همه جا را تاریکی مطلق فرا می گیرد . هیچ چیز روشنی وجود ندارد . یکبار دیگر همه چیز را از اول  و قبل از قطع برق مرور می کنم .یادم می آید که سری قبل رفت  و برگشت آنی برق  به دستگاه تلویزیون  آسیب زده بود پس اولین کار قطع کلید سه شاخه برق تلویزیون است . کورمال ،کورمال خودم را  به جایی که فکر می کنم تلویزیون آنجاست می رسانم . دست هایم را  به زمین می مالم و  در نهایت احساس  می کنم که موفق شده ام . برمی خیزم تا به سمت آشپزخانه رفته و کبریت را  برای روشن کردن چراغ گازی بیاورم . از گوشی تلفنم هم خبری نیست تا از روشنایی اش استفاده کنم . در اولین گام پایم به چیزی می گیرد و بلافاصله احساس  خیسی . معلوم است که دسته گلم  در قالب وارونه کردن پارچ آب  به بار نشسته است . خودم را جمع و جور می کنم . موقعیت فیزیکی همه آنچه سر سفره بود را دوباره در ذهن  مرور می کنم . اولین قدم را که برمی دارم  پایم در هوا معلق می ماند نمی دانم کجا دارد فرود می آید . هر جا که هست کمی شل و کمی ولرم  و البته کمی هم آبکی است . یکبار دیگر وسایل سر سفره را مرور می کنم . تنها چیزی که این ویژگی را داشت کاسه سوپ بود . تا به خود بیایم پایم تا مچ در سوپ است . به زمین و آسمان بد می گویم . خوشبختانه زیر سفره ای پهن کرده ام. بلافاصله پناه می برم به همان زیر سفره ای و پایم را  به آن می مالم و به اصطلاح تمیز می کنم . اما هرچه زیر سفره ای را می کشم بیشتر می آید . یادم می آید که پرده  اتاق خواب را کنار سفره گذاشته بودم که  بلافاصله بعد از شام سرجایش بیاندازم . خرابکاری ام حد و حصر ندارد . همه جا تاریک است و درست مثل قبر . فرقش اینست که جا برای گردش و خرابکاری باندازه کافی فراهم است . تصمیم می گیرم که چهار چنگولی راه رفته تا خرابکاری کمتری به بار بیاورم .یک ، دو ، سه و چهار قدم که جلو میآیم  به دیوار می خورم . با خودم می گویم اینجوری نمی شود باید پاشد . دوباره اراده می کنم قد علم کنم . اما در میانه راه خشکم می زند  سرم  محکم به چیزی تیز می خورد . چشمهایم برقش می پرد . دستم را به سرم می گیرم  . مثل  کارتون پلنگ صورتی یا تام و جری شده است . سرم در آن واحد  باد  می کند . نمی دانم خون می آید  یا نه . خیسی را احسا س می کنم  حالا یا خیسی عرق است یا خون . عصبانیت از سر و رویم می بارد . تصمیم می گیرم خودم را با گرفتن دیوار و تعقیب آن به آشپز خانه برسانم . از اولش باید همین کار را می کردم . شروع می کنم .... یواش یواش و یواشتر . اما ظاهرا این ماجرا تمامی ندارد  دستم در دیوار به چیزی می گیرد . معلوم است که تابلو است و  در هوا  دستم را می چرخانم  تا با صطلاح بگیرمش اما نمی دانم چه چیز را چگونه بگیرم . در آن واحد تابلو نقش زمین می شود و  خرابکاری با پخش و پلا شدن شیشه خورده ها در کف زمین  تکمیل می شود . اینهمه سریال اتفاقات تنها یک راه پیش پایم میگذارد . نشستن و جم نخوردن . اینجاست که آن اتفاق رقم می خورد . چشم را بستن و تفکر کردن چشم را بستن و درد دل کردن با خود . چشم را بستن و به دیگران اندیشیدن .

.

.

یکی می گوید مادرزادی بوده است که نابینا شده است . مادرم میگوید یادش می آید که او می دیده است یعنی بچگی هایش همه جا را می دیده است . از زبان خودش شنیده که روزی در حیاط خانه شان  سر صبح قبل از طلوع آفتاب یک مار دوسر دیده  و از ترس نابینا شده است . من کمتر می توانم این را باور کنم . یکی دیگر می گوید سرخک گرفته و دیگری از شیوع آبله  ای می گوید که به چشم دخترک معصوم زده است . خلاصه حالا بعد از گذشت اینهمه سال آنچه که از زمان کودکی تا حالا می بینم دختر و حالا پیر دختری است که اسیر چشمان نابینای خودش است . از گذشته تاکنون خیلی مراقبش بوده ام . گرچند او حتی صدای پای مرا و خیلی های دیگر را از هم تشخیص می دهد . وقتی که قرار است که برای تعویض لامپی که تهش شکسته شده و در سرپیچ جامانده  از پلکان خانه شان پایین بروم  سعی می کنم تمام ادعاهایم را یک بار دیگر به محک آزمون بگذارم . تا پایین پله ها خبری نیست . از در که داخل اتاق را نگاه می کنم . می بینم تک و تنها گدشه اتاق نشسته است و بروی زیر اندازی پشم ها را از هم باز می کند . ما که از دست خرده ریزه های پشم همیشه این کار را در حیاط انجام میدهیم اما او خیلی راحت در اتاقش اینکار را می کند . هنوز متوجه من نیست  . به جلوتر که میروم  مرا صدا می زند با همان نام همیشگی  که مرا می خواند . ناچار به ابراز وجود می شوم . خانه اش برق می زند . بارها به چشم خود دیده ام که چنان هنر مندانه چراغ را تمیز کرده و یا غذا را بار گذاشته و یا امورات شخصی خود را انجام میدهد که آدم به تعجب وا می ماند . مادرم یار غار و دوست و همصحبتش است . زندگی شهری و دردسر های ساختگی همه را از هم جدا کرده اما مادرم همچنان به او وفادار مانده و با اینکه پا و کمرش کمتر مجال  همنشیتی  با او را برایش فراهم می سازد اما همچنان سعی می کند که به امورات اولیه اش برسد . حالا با این اوصاف است که وقتی خرابکاری های یک نیم ساعت خود را با آنهمه ادله و برهان با آنهمه ظرافت کاری او مقایسه می کنم درمانده می شوم . او یک هنر مند تمام عیار است . او قطعا یک هنرمند تمام عیار است این را باید مکررا گفت که او یکی از هنرهای خوب خداست که به مامی گوید قدر داشته هایتان را بدانید و بابت تک تک آنها مرا شکر کنید . او آینه تمام نمای درس طبیعت است که با وجود اینکه از نعمت دو چشم محروم است امکان ندارد نمازش به قضا رود و  حداقل سه ماه روزه داری اش در سال  تقلیل یابد . او سواد نوشتن و خواندن ندارد اما  رادیوی قدیمی اش بروی طاقچه همیشه روشن است و او درس هایی از آن رادیو آموخته که شاید بعضی از آنها را من  و امثال من ندانیم . او نماد شکر خداست .شکر بی منت . شکر واقعی و بی شیله و پیله . اندوحته اش از دنیا نه فرزند است و نه منزل و نه مال و نه منال . او سبکبال است و ساده و فارغ . او چشم ندارد اما قدرت باز کردن چشم خیلی ها را به دنیای واقعی دارد . البته آنهایی که به قول قرآن کریم  صاحبان چشم های بینا برای دیدن اند .

بعد ار تحریر:

حالا که بعد از ماهها این مطلب را از آرشیو دفترچه یادداشتم بیرون کشیده و بر ای انعکاس در وبلاگ انتخاب کرده ام جای خالی این زن متقی و پرهیرگار را به شدت احساس می کنم . جای خالی او را با سلام و صلوات پر کرده و برای شادی روح بزرگش صلوات ختم می کنیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:24  توسط سید امیر ایرانی کلور   | 

مطالب قدیمی‌تر